تبلیغات
آریو فیلم

آریو فیلم
سینما زیبا ترین فریب در دنیا 
قالب وبلاگ
نویسندگان
صفحات جانبی
ابر برچسب ها

فیلم‌های برتر سال 2010 به ‌انتخاب راجر ایبرت

       آپلود سنتر عکس رایگان

مجله سی نت : "شبكه اجتماعی" دیوید فینچر دارد به‌اتفاق آرا، عنوان بهترین فیلم سال را به‌دست می‌آورد. خیلی از منتقدها، همان اول كار، فوق‌العاده تحویلش گرفتند و بعد از بازخوردهای اولیه، همین طور مقام و منزلت فیلم بالاتر می‌رود. من فكر می كنم "شبكه اجتماعی" به‌خوبی جهت‌گیری آینده جوامع ما را به‌تصویر كشیده است؛ جهت‌گیری جوری كه درباره خودمان فكر می كنیم:‌ به‌عنوان عضوی از یك گروه جمعیت شناختی، به‌عنوان عضوی از یك پایگاه داده‌ها، به‌عنوان شمایل‌هایی در یك شبكه اجتماعی. در جواب به‌اعتراضاتی كه خوانندگان در سال‌های اخیر كرده‌اند، به‌سنت بسیار قدیمی و محبوب 10 فیلم بر اساس اولویت بازگشته‌ام و به‌ترتیب از یك تا 10 فهرست را تهیه كرده‌ام اما 10 فیلم بعد به‌ترتیب حروف الفبا هستند. ترتیب‌بندی آثار هنری بر اساس موضوع‌شان، به‌نظر من هیجان‌انگیزتر و بهتر است.

این هم بهترین فیلم‌های بلند داستانی سال:

شبكه اجتماعی

فیلمی ا‌ست درباره اینكه چطور مردم به‌جای آنكه به‌عنوان انسان با هم در ارتباط باشند، از طریق فعالیت‌های جمعی و گروه‌های جمعیت شناختی در ارتباطند. جذابیت فیلم برای من چگونگی شكل‌گیری یك شبكه اجتماعی نیست، بلكه زندگی آدم‌هایی ا‌ست كه در اجتماع این شبكه هستند. مارك زوكربرگ كه به‌خاطر فیس‌بوك میلیاردها دلار عایدش شده و قصد دارد بیشتر آن را ببخشد، از روی خشونت یا قدرت‌طلبی عمل نكرده است. انگیزه او علاقه شدید و وسواس‌گونه‌اش به‌یك سیستم انتزاعی بود. او می توانست مثل بابی فیشر یك استاد شطرنج باشد، اما فهمید كه با كار روی سیستم‌های كامپیوتری رضایت قلبی پیدا می‌كند. تنش اصلی در فیلم بین زوكربرگ و دوقلوهای وینكلواس است و تا جایی كه می‌دانم ممكن است آنها هم در ابداع فیس‌بوك سهیم باشند اما در هر حال آنها نمونه‌های سنتی انسان‌هایی هستند كه انگیزه اعمال‌شان غرور و انحصارطلبی است. اگر هم زوكربرگ ایده آنها را گرفته و اجرایی كرده باشد، به‌این دلیل بوده كه آن را به‌شكل یك بینش منطقی می‌دیده، نه فقط یك حق ثبت اختراع. بعضی از فیلم‌ها تغییرات بنیادین طبیعت انسان را پیش چشم ما می‌گذارند و این فیلم یكی از آنهاست. كارگردانی دیوید فینچر، فیلم نامه آرون ساركین و بازی‌های جسی آیزنبرگ، جاستین تیمبرلیك و دیگران به‌شكلی هماهنگ نه فقط یك قصه، بلكه یك جهان‌بینی را خلق كرده‌ است. جهان‌بینی‌ای كه نشان می‌دهد چگونه زاكربرگ كه در روابط شخصی‌اش مستاصل و درمانده است، به‌طور غریزی خودش را وارد یك دنیای مجازی می‌كند و كاری می‌كند كه 500 میلیون نفر دیگر هم همین كار را كنند. «شبكه اجتماعی» نمایان‌گر روندی‌ است كه بعضی‌ها معتقدند (و بعضی دیگر از آن می‌ترسند) كه منجر به‌شكل گرفتن یك نظام فكری جدید شده است.


سخنرانی پادشاه

از یك زاویه، این فیلم اولین مرحله سفری ا‌ست كه به‌دنیای «شبكه اجتماعی» ختم می‌شود. پرنس آلبرت (كالین فرث) به‌عنوان جورج ششم، می‌خواهد امپراتوری انگلستان را وارد جنگ جهانی دوم كند. او در یكی از صحنه‌های ابتدایی فیلم، وقتی در حال افتتاح «بازی‌های امپراتوری بریتانیا» است، پشت یك بلندگو قرار می‌گیرد و به‌خاطر لكنت زبان فلج‌كننده‌اش تحقیر می‌شود. فیلم داستان این است كه چگونه همسرش، الیزابت (هلنا بونهم كارتر)، او را با یك متخصص گفتاردرمانی نخراشیده استرالیایی (جفری راش) آشنا می‌كند و چگونه روش‌های نامتعارف او باعث می‌شود كه در نهایت، شاه پشت میكروفن بی‌بی‌سی قرار بگیرد و با اقتدار به‌دنیا اعلام كند كه امپراتوری انگلستان وارد جنگ شده است. تمام ارزش‌ها و شخصیت‌ها در «سخنرانی پادشاه» سنتی هستند (و به‌قول درمان‌گر فیلم، ارزش‌های شاهانه خیلی سنتی هستند). خود روش فیلم‌سازی تام هوپر هم قدیمی است: از جمع‌وجور كردن و هدایت بازیگرها گرفته تا طراحی لباس‌ها، صحنه‌ها و ساختار سه‌پرده‌ای. اما «شبكه اجتماعی» برعكس، صمیمانه كاراكترهایش را جلوی چشم ما قرار می‌دهد. از مردی كه از فاصله‌ای دور صدایش از رادیو می‌آید تا مرد دیگری كه صدها میلیون نفر را با یك نرم‌افزار به‌دبال خود می‌كشد، هر دو فیلم نشان می‌دهند كه چگونه تكنولوژی ذات بشر را تغییر می‌دهد. یكی از تفاوت‌های بین این دو این است كه اتفاقاتی كه در «سخن‌رانی پادشاه» روی می‌دهد، بسیار تاثیرگذار است و تكان‌مان می‌دهد. ما به‌هویت كاراكترها پی می‌بریم. در حالی كه احتمالا بعضی‌ها به‌دنبال تشابه‌اتفاقات این فیلم با «شبكه اجتماعی» می‌گردند، فكر می‌كنم تعداد كمی هم هستند كه از طریق تشابه‌كاراكترها، به‌شباهت دو فیلم پی می‌برند. مارك زوكربرگ به‌عنوان یك ابرقهرمان، همان قدر مخلوق تكنولوژی است كه آیرون‌من.


قوی سیاه

حالا دیگر از تكنولوژی می‌گذریم و حتی واقعیت را هم پشت‌سر می‌گذاریم و وارد دنیایی می‌شویم كه سینما همیشه با آن جور بوده است: فانتزی. ارزش فیلم‌های فانتزی رویاگونه از همان ابتدای سینما كشف شد. این مدیوم به‌كارگردان‌ها اجازه می‌دهد تا جنبه‌های روانشناسی كاراكترهایشان را بیرون بكشند.

در «قوی سیاه» ناتالی پورتمن و ونسان كسل بازی‌های قدرتمندی ارائه داده‌اند و در آن كهن‌الگوهای مشخصی به‌نمایش درمی‌آید: زن/ مرد، جوان/ پیر، سلطه‌گر/ سلطه‌پذیر، كامل/ ناقص، بچه/ والدین، خیر/ شر و واقعیت/ افسانه. دریاچه قوی چایكوفسكی قالبی برای پس‌زمینه داستانی فیلم فراهم كرده كه تا حدودی آشنا به‌نظر می رسد. ولی كم‌كم متوجه می‌شویم یك جریان عمیق روانشناسی دارد او را از واقعیت دور می كند و شیدایی و آشفتگی رسیدن به‌اوج افتخار در باله، وارد زندگی شخصی‌اش هم می‌شود. این فیلم بیشتر از هر چیز دیگری به‌قدرت و حضور بازیگرها وابسته است. به‌سختی می‌شود بالرینی كه پورتمن به‌تصویر كشیده را با بازیگر دیگری تصور كرد.


من عشق هستم

در این فیلم و «جولیا» (2008)، تیلدا سوئینتن بازی‌های استادانه‌ای انجام داده كه به‌خاطر پخش نامناسب، خیلی كم دیده شده است. آیا این هم یك بازی اسكاری است كه كسی آن را نمی‌بیند؟ در اینجا سوئینتن به‌راحتی بر یك مانع تكنیكی مشكل پیروز شده (او یك بازیگر انگلیسی است كه ایتالیایی حرف می‌زند، آن هم با لهجه‌ای كه تا جایی كه من فهمیدم روسی است). او نقش اما را بازی می‌كند. یك زن روسی كه با ازدواجش وارد یك خانواده بزرگ، ثروتمند و محافظه‌كار میلانی می‌شود با او نامهربانانه برخورد نمی‌شود، حداقل به‌شكل واضح، اما او به‌آنجا تعلق ندارد. او بانوی صاحبخانه، مادر، همسر و برگ برنده خانواده است، ولی عضوش نیست. شوهر و پسرش دارند قدرت را در خانواده به‌دست می‌گیرند و زندگی او در معرض تغییرات شدید قرار گرفته.


استخوان زمستان

یك فیلم دیگر بر پایه بازی قدرتمند بازیگر نقش اول زن. جنیفر لارنس در این فیلم نقش ری را بازی می‌كند. دختری 17ساله كه در مناطق روستایی دوردست اوزاركس، خانه‌داری می‌كند و از برادر و خواهر كوچك‌ترش مراقبت می‌كند. مادرش كه از نظر روانی مشكل دارد، كل روز بیكار گوشه خانه می‌نشیند. پدرش هم كه به‌خاطر تولید متاآمفتامین به‌زندان افتاده بود، ناپدید شده است. اما او سعی می كند با وجود نامهربانی و خشونت همسایه‌ها بچه‌ها را بزرگ كند. وقتی خانواده در معرض خطر بی‌خانمان‌شدن و آوارگی قرار می‌گیرد، او مجبور می‌شود پدرش را كه به‌قید وثیقه آزاد شده و فرار كرده، پیدا كند. او ادیسه‌وار جست‌وجویش را شروع می‌كند. این سفر با یافتن پدر ری تمام خواهد شد؛ چه مرده، چه زنده. اگر پدر پیدا نشود، خانواده از هم پاشیده خواهد شد. ری به‌سختی طبیعت را درمی‌نوردد؛ مناظر طبیعی‌ای كه فقط كمی كمتر از «جاده» كورمك مك‌كارتی ویران شده‌ است. دبرا گرانیك، كارگردان و یكی از نویسندگان فیلم، خطر كاریكاتور شدن آدم‌هایی كه در جنگل‌های دورافتاده زندگی می‌كنند را می‌پذیرد و با گرفتن بازی‌های دقیق و فراموش‌نشدنی از بازیگران، از نقش‌های اصلی تا نقش‌های مكمل كوچك، از این خطر به‌سلامت می‌گذرد. ری یكی از بزرگ‌ترین زنان فیلم‌های معاصر است.


تلقین

فیلمی بر اساس معماری خواب و رویا. قهرمان فیلم (لئوناردو دی‌كاپریو) از یك معمار جوان (الن پیج) می‌خواهد تا یكسری فضاهای فانتزی طراحی كند تا او در سرقت‌هایش از آنها استفاده كند؛ سرقت از ذهن‌ افرادی كه شركت‌هایشان رقیب هم هستند. فیلم تماما درباره پویش است. مبارزه برای یافتن راهی که در لفافه‌هایی از واقعیت/ رویا، واقعیت در رویا و رویاهای بدون واقعیت پیچیده شده است. این یك شعبده‌بازی نفسگیر از نویسنده و كارگردان فیلم، كریستوفر نولان است كه 10 سال را صرف نوشتن فیلمنامه پرپیچ‌وخم «تلقین» كرده است. «آیا خواب معماری دارد؟» خب، به‌خاطر این فیلم هم كه شده، می‌شود گفت حداقل یك نوع معماری دارد: فیلمی كه از نظر بصری نبوغ‌آمیز است. مدتی است كه متوجه شده‌ام هر خوابی كه می‌بینم و با آن بیدار می‌شوم، ناشی از یك دگرگونی و ناپایداری در من است و در آن می‌خواهم به‌جایی برگردم. آن هم از راهی كه درست یادم نمی‌آید و از بین خیابان‌ها و ساختمان‌های مختلف می‌گذرد. گاهی اوقات مقصدم را می‌دانم (از كشتی پیاده می‌شوم و سوار قطار می‌شوم اما به‌پرواز نمی‌رسم و بارم را نبسته‌ام). گاهی در یك هتل بزرگ هستم. گاهی از پردیس دانشگاه ایلی نویز می‌گذرم كه خیلی تغییر كرده. در همه این موارد، سعی می‌كنم یك مسیر انتزاعی را دنبال كنم (دور بزنم، میان‌بر بزنم و برگردم بالا) كه می‌توانم نقشه‌اش را برایتان بكشم. «تلقین» باعث شد به‌این بیندیشم كه ذهن من، دست‌كم مسیرهای مشخصی خلق می‌كند و فقط به‌همین دلیل، «تلقین» را مثل همه فیلم‌ها تلقی می‌كنم: خوابی كه از آن بیدار خواهیم شد.


رازی در چشمان‌شان

این فیلم كه محصول سال 2009 آرژانتین است، اسكار بهترین فیلم خارجی‌زبان را دریافت كرد اما در سال 2010 در آمریكا اكران شد، پس قطعا می‌تواند در این رقابت شركت كند. فیلم مابین سال‌های 1974 و 2000 در بوینوس‌آیرس می‌گذرد و در آن یك خانم قاضی با مردی كه یك بازجوی بازنشسته جنایی است، بعد از 26 سال ملاقات می‌كند. این دو در سال 1974 در تحقیق درباره یك پرونده تجاوز منجر به‌قتل با هم همكاری كرده‌اند و مرد هنوز هم عقیده دارد كه در آن پرونده آدم‌های اشتباهی محكوم به‌قتل شده‌اند. نهایتا كل قضیه به‌رژیم دست‌راستی آن زمان آرژانتین وصل می‌شود كه دشمنان حكومت را «پاكسازی» می‌كرد. اگرچه بار جنایی داستان پروپیمان است اما نویسنده و كارگردان فیلم خوآن خوزه كامپانلا، بیشتر به‌كشش عاطفی و رمانتیك بین دو كاراكتر اصلی‌اش توجه كرده است. نه، این یك داستان عاشقانه سبك‌مغزانه نیست. این دو سن و سالی ازشان گذشته، بالغ هستند و تجربه‌و قدرت تشخیص دارند. سولداد ویلامیل و ریكاردو دارین چنان حضور و قدرتی در اثر دارند كه همزمان با چنبره زدن رازهای قدیمی در سطوح درونی فیلم، رابطه احساسی بین آنها هم معنادار و منطقی جلوه می‌كند.


آمریكایی

جورج كلونی نقش مرد مرموزی را بازی می كند كه شغلش ساختن اسلحه‌های ویژه برای آدمكش‌های ویژه است. او سفارش‌ها را می‌سازد، تحویل می‌دهد و ناپدید می‌شود. حالا كسی از او می‌خواهد كه برود و دیگر برنگردد. این پیرنگ یك تریلر استاندارد است اما این یكی خیلی از تریلرهای جریان اصلی فاصله دارد. توضیحات خیلی كمی در فیلم داده شده است. یك مینی‌مالیسم قوی در اثر جریان دارد. بیشتر به‌میزان همدلی ما بستگی دارد. تعداد كمی از همكاران من این فیلم آنتون كوربین را تحویل گرفته‌اند. بیشتر آنها تعریف و تمجید كمی نثار فیلم كرده‌اند. پیغام‌هایی از طرف خوانندگانم دریافت كرده‌ام كه خواسته‌اند من پول بلیت‌‌شان را پس بدهم و از طرف دیگر پیغام‌هایی هم بوده كه با من موافق بوده‌اند و این فیلم را فیلم بزرگی می‌دانند. «آمریكایی» من را به‌یاد «سامورایی» ژان‌پیر ملویل می‌اندازد كه ستاره‌اش یك مرد خوش‌تیپ دیگر (آلن دلون) است در نقش یك آدمكش حرفه‌ای مرموز. فیلم نگاهی دور از احساسات تعصب‌آمیز دارد، از معماهایش درست حفاظت می‌كند و در نهایت مثل یك مكانیسم ساعت‌وار، با یك تیك، تمام می‌شود.


نویسنده پشت پرده

در بهترین فیلم رومن پولانسكی این سال‌ها، مردی بدون گذشته، دوروبر مردی می‌پلكد كه گذشته بیش از حد زیادی دارد. یك نویسنده پشت پرده (اوان مك‌گرگور) برای نوشتن یك كتاب خودزندگینامه‌ای درباره نخست‌وزیر سابق انگلستان، به‌نام آدام لنگ، استخدام می‌شود. شخصیتی كه آنقدر به‌تونی بلر شبیه است و از او الهام گرفته شده كه كم مانده روی لباسش اتیكت بلر بزنند. نویسنده برای اقامت به‌یك خانه روستایی ایزوله برده می‌شود، درست مثل آن خانه‌‌هایی كه در كتاب‌های جنایی آگاتاكریستی هست و همه در آن مظنون هستند. همسر لنگ، روت (اولیویا ویلیامز)، باهوش و تلخ‌مزاج است و در كمبریج با او آشنا شده. دستیار لنگ، آملیا (كیم كاترال)، باهوش و منحرف است و با او رابطه دارد. نویسنده متوجه می‌شود بیشتر اطلاعاتی كه برای نوشتن كتاب به‌او داده شده دروغ است و احتمالا زندگی‌اش در خطر است. این فیلم اثر مردی است كه می‌داند چطور یك تریلر را كارگردانی كند. روان، آرام و مطمئن؛ تا فیلم بر اساس تعلیق استوار شود، نه شوك و اكشن. بازیگران فیلم كاراكترهایی را تجسم بخشیده‌اند كه هر كدام اسرار توطئه‌آمیزی دارند. فضای بارانی جزیره مارتاز وینی‌یارد، یك كرختی شوم و پنهان دارد و اغلب فضاهای داخلی هم به‌همان اندازه سرد است. بازی بازیگران اصلی با تاثیری كه می‌گذارند سنجیده می‌شود، نه تلاشی كه برای تاثیرگذاری انجام می‌دهند. در عصر تریلرهای ساده‌انگارانه، این فیلم سنت‌ كلاسیك تریلر را به‌یاد می‌آورد.


جایزه ویژه هیات داوران

همه جشنواره‌های فیلم به‌فیلم‌هایی كه تحسین ویژه‌ای برایشان قایل هستند، فرای برنده‌های عادی، یك جایزه ویژه هیات داوران اختصاص می‌دهند. جایزه من امسال تعلق می‌گیرد به:

127
ساعت:

آرون رالستن بدون اینكه به‌كسی بگوید دارد كجا می‌رود، برای كوه‌نوردی به‌قلب طبیعت وحشی رفت، اما در دره‌ای و در یك شكاف باریك، ساعدش بین یك تخته‌سنگ و یك صخره گیر كرد و یكدفعه، دنیایش برای ما تمام‌وكمال آشنا به‌نظر می‌رسد. او در یك شكاف است. باریكه‌ای از آسمان بالای سرش هم معلوم است، كه عقابی در ارتفاع همیشگی‌اش، در حال پرواز است. او چیزهایی هم با خودش آورده است: یك دوربین فیلمبرداری، كمی آب، كمی غذا و یكسری ابزار دیگر. لیست كردن وسایلش زیاد طول نمی‌كشد و چیز زیادی همراهش نیست. پس برای كمك گرفتن شروع می‌كند به‌داد زدن اما چه‌كسی صدایش را می‌شنود؟بیشتر زمان فیلم، دنی بویل با یك لوكیشن و یك بازیگر، جیمز فرانكو، سروكار داشته. او دست می‌گذارد روی ترس درونی و عمیق همه ما. این‌كه در جایی گیر بیفتیم و به‌این باور برسیم كه هیچ راهی برای فرار نیست و كسی برای كمك نخواهد آمد. 127ساعت مثل مانور پیروزمندانه‌ای‌ است كه برای به‌تصویر كشیدن یك موضوع فیلم‌نشدنی انجام شده است. فیلم در نشان دادن یك موضوع حساس به‌موفقیت رسیده است؛ نشان دادن قطع شدن یك بازو، بدون اینكه واقعا قطع شدنی در كار باشد. برای تماشاگران بدترین لحظات این سكانس، تصویری نیست، شنیداری ‌است. اغلب ما قبلا هرگز این صدا را نشنیده‌ایم اما دقیقا می‌دانیم چیست.

سالی دیگر: امسال با تاخیر زیاد، تصمیم گرفتم دو جایزه ویژه هیات داوران اهدا كنم؛ چون خیلی از خواننده‌ها به‌درستی می‌گفتند چرا «سالی دیگر» مایك لی در فهرست بهترین‌های سال نیست. جواب من هم این است كه چون هنوز اكران نشده اما چرا باید به‌این تشریفات پایبند باشیم؟ من عاشق این فیلم هستم. ویژگی فیلم، نكاتی‌ است كه لی در نمایش پریشانی اجتماعی، كاری كه در آن متخصص است، بیان می‌كند. روش‌هایی كه انسان‌ها بدون اینكه بخواهند، اضطراب خود را بروز می‌دهند.

10
فیلم بعد:

همه چیزهای خوب (آندرو جركی)، كارلوس (الیویه آسایاس)، كلویی (آتوم اگویان)، گرینبرگ (نوآ بومباك)، آخرت (كلینت ایستوود)، هیولاها (گرت ادوارد)، هرگز نگذار بروم (مارك رومانك)، سوراخ خرگوش (جان كمرون میچل)، سكرتریات (رندال والاس) و مرد مجرد (برایان كوپلمن، دیوید لوین).




طبقه بندی: امار، 
[ شنبه 5 شهریور 1390 ] [ 09:29 ق.ظ ] [ Ario360 ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


آخرین مطالب
لیست آخرین مطالب
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

  • paper | ریه | وبلاگ شخصی