تبلیغات
آریو فیلم

آریو فیلم
سینما زیبا ترین فریب در دنیا 
قالب وبلاگ
نویسندگان
صفحات جانبی
ابر برچسب ها


آخرین امپراطور                            

                 THE LAST EMPROR   

1987

کارگردان: برناردو برتولوچی

تهیه کننده : جرمی تامس

نویسنده: برناردو برتولوچی و مارک پیپلو

بازیگران: جان لونه – جون چن – پیتر اوتول

مدیر فیلمبرداری: ویتوریو استورارو

موسیقی:  ریوایچی ساکاموتو و دیوید بارن و کونگ سو

تدوین: گابریلا کریستیانی

طراح صحنه: فردیناندو اسکارفیوتی

طراحی لباس: جیمز آچسون


-  برنده ی 9 جایزه ی اسکار از جمله بهترین فیلم- بهترین کارگردانی و بهترین طراحی صحنه از جوایز اسکار 

 خلاصه داستان: منچوری، سال 1950. نگهبانان خشنی که جنایتکاران جنگی را با قطار از شوروی به چین کمونیست می‌برند، جلوی خودکشی «پوئی» (لون)، امپراتور سابق چین را می‌گیرند. در ادامه، همراه با مراحل بازآموزی او، زندگی‌اش را مرور می‌کنیم: در سه سالگی، «پو ئی» (وو) را از مادش جدا می‌کنند و به شهر ممنوع در پکن می‌برند، و امپراتریس پیر و رو به مرگ، او را به‌عنوان جانشینش معرفی می‌کند...

 

مقدمه: برتولوچی سینمایی خاص تر از دیگر کارگردانان مولف دارد او با ساخت هر فیلمش چالشی عظیم میان مخاطبان ایجاد می کند به این نحو که  معمولا در مورد کارگردانان دیگر به خصوص از قشر سینمای هنری و مولف ما در ابتدا با چنین  رویکردهای کلی مواجهیم: یا از سبک کارگردانی خوشمان می آید یا نه؟ او کارگردان خوبی است یا نه؟ منظور فیلم را فهمیدیم یا نه؟ و....

و از اینجا بحث در میگیرد بین طرفداران و مخالفان که باعث می شود کارگردانان نسبت به سلیقه ی منتقدانشان نرمش نشان دهند اما برتولوچی کمتر  اهل چنین رفتاری است او روایت خودش را می گوید روایتی که با انبوهی متضاد از نظرات مواجه می شوند ( به عنوان مثال فیلم  "آخرین تانگو در پاریس" اش که توسط کلیسا ممنوع اعلام شد و در مقابل در جامعه ی روشنفکر سمبلی از ایستادگی در مقابل فرهنگ غربی و به خصوص آزادی جنسی شد) و وجه تمیز او در اینجاست هرکسی می تواند برداشت خود را داشته باشد ولی فقط کسانی که کمی عمیق تر فکر می کنند توانایی تفکر و برداشت از فیلم هایی او را دارند شاید این یکی از دلایلی است که  برتولوچی و فیلم هایش کمتر در میان فیلم بازها چرخیده و نقد های خیلی خیلی کمی از کارها و افکارش وجود دارد اما اولین بحثی که وجود دارد این است که او کارش را بلد است ( به هر حال شاگرد خلف پازولینی است) و فیلمسازی متفکر است حالا می توانیم با خیال راحت و بدون ترس از اتلاف وقتمان به کنکاشت فیلم "آخرین امپراطور" برویم.

 - این فیلم که حدود شصت سال از مهمترین برهه ی تاریخی چین یعنی ورود به قرن بیستم (عصر جدید) و پایان آخرین سلسله امپراطوری یعنی سلسله ی کوئینگ و ورود اندیشه های انقلاب کمونیستی و تبدیل آن به جمهوری خلق چین و دوران مائو تسه تونگ را روایت می کند. پس ما بین دو روایت متفاوت یعنی یک ملودرام تاریخی و یک ملو درام مدرن هستیم ولی با این احوالات فیلم بنابی بر تاریخ نگاری ندارد و نباید گول ظاهرش را خورد.

- داستان جذاب و پر کشش است اتفاقاتی تاریخی در دل عصر مدرن بدون وجود ماشین زمان و امپراطوری که لابه‌لای این تاریخ پرفراز و نشیب و به شدت آشفته در جست‌وجوی هویت و تشخص فردی است که ناخواسته در کوران حوادث و ماجراهایی قرار می‌گیرد که قادر به درک آنها نیست. او از آغوش دایه به ناگهان بر روی تخت امپراتوری پرتاب شده و تمامی کودکی‌اش مثل آن جیرجیرک در یک قوطی حبش شده است.

 

- نوع روایت و ساختار فیلم بر مبنای فلاش بک است. تمهیدی طبیعی و درست چون ما می خواهیم شصت سال مهم از اتفاقات تاریخی را در زمانی بیش از دو ساعت بیان کنیم پس برای کنش بیشتر فلاش بک مناسب ترین راه است روشی که برای اولین بار در سینما اورسن ولز در "همشهری کین" مورد استفاده قرار داد و قواعد را تغییر داد اما همین انتخاب درست با اشکالاتی پیش میرود و آن هم منطق روایی داستان است به طوری که در ابتدا  ما گذشته را از ذهن «پوئی» که به قصد خودکشی به دستشویی بازداشتگاه رفته می‌بینیم. یعنی راوی اول شخص است. اما اشکال کار در این است که او بخشی از زندگی خود را روایت می‌کند که عملا شاهد بخش‌هایی از آن نبوده یا اگر بوده، به‌دلیل اینکه هنوز دوران شیرخوارگی را می‌گذرانده  قادر به درک آن همه وقایع نبوده است و در ادامه قسمت هایی را یعنی دقیقا ورود معلم جدید امپراطور رینالد فلمینگ جانستون بابازی پیتر اوتول را از زبان کتابی که جانستون با عنوان "غروب در شهر ممنوعه" که توسط  مامور زندان خوانده میشود داریم که از اینجا روایت به منطق خود باز می گردد . روایت او در جاهائی با روایت حاکمان جدید (انقلابیون سرخ) تضاد پیدا می‌کند جایی که زندانیان به تماشای فیلم مستندی نشسته‌اند که طی آن امپراطور متهم می‌شود هنگامی که حاکم منچوری بوده شهروندانش را به‌عنوان خوکچه آزمایشگاهی در اختیار ژاپنی‌ها قرار داده تا آزمایش‌های اتمی بر روی آنها انجام شود و به جای اینکه از این تضاد برای ایجاد گره ای دراماتیک باشیم شاهد یک گیجی مبهم می شویم و روایت درست بیان نمی شود. و در پایان می رسیم به زمان حال امپراطور بعد از آزادی از زندان که حالا او به شهروندی عادی و یک باغبان تبدیل شده  که معمولا این روایت پایانی از زبان کارگردانان است و زبان برتولوچی و نتیجه گیری او از ماجرا از تمام بخش ها زیبا تر بود او برای اثبات اینکه روزگاری امپراطور بوده  هیچ سندی در دست ندارد  مگر آن جیرجیرک و قوطی‌اش که در کودکی زیر تخت امپراطوری پنهانش کرده است. در واقع او برای اثبات هویت خود  از کودکی‌اش یاری می‌جوید و مفهوم کلی فیلم هر چند شامل مباحثی مفصلی می شود اما روایتی تلخ از سرنوشت و سیاست را همراه خود دارد که اوج آن وقتی است که امپراطور در خیابان شاهد گرداندن زندان بان سابق خود که مردی مهربان و فهیم است به عنوان خیانتکار می شود و برای رهایی اش هر چه تلاش می کند کاری از پیش نمی برد و دیالوگ سرباز جوان خطاب به پوئی که چرایی شکست اندیشه ی کمونیستی را بیان می کند که:

" به ما ملحق شو رفیق یا برو گمشو"

و ارجاع دیگرم هم در مورد دیالوگ پوئی نوجوان در قصر است مبنی بر قدرتش به عنوان امپراطور که: "اگر خطائی کنم  کس دیگری تنبیه می‌شود" ولی عملا می بینیم که بازی تقدیر یادآور می شود که اگر خطایی کنیم خودمان تنبیه می شویم .

از سکانس های خوب و قابل بسط بیشتر فیلم می توان به یکی از سکانس های اولیه که در آن پوئی به حکومت می رسد در حالی یک کودک است را می بینیم که پرده ی طلایی توسط باد تکان می خورد  امپراطور کوچک در عوالم کوکی بلند می شود و ادای پرنده را در می آورد سپس توجهش به پرده جلب می شود و به طرف آن میرود بدون اینکه تصوری از آنچه قرار است برایش اتفاق بیفتد داشته باشد و پرده بالا می رود و خنده اش قطع می شود و فرمان احترام داده میشود از اینجاست که او به دنیایی ناخواسته پا می گذارد .

صحنه ی تاثیر گذار بعدی جدا کردن "آرمو" دایه ی امپراطور از اوست که امپراطور به دنبال او میدود و با موسیقی خوب فیلم همراه می شود ما به ازای این صحنه را در بخش های پایانی فیلم وقتی ملکه ون یونگ بعد از سقط بچه اش امپراطور را ترک می کند داریم که هر دو سمبلی از عشق برای او محسوب می شدند.

در بخش بعد حضور جانستون به عنوان معلم برای امپراطور را داریم که نمادی از غرب و پیشرفت است او امپراطور را تحت تاثیر افکار و اصلاح طلبی قرار می دهد جنبشی که در او رو به فزونی می گذارد تا بدانجا نهایت آمالش رفتن به آکسفورد است و آرزوی مدینه ای فاضله (که غرب است) را در سر دارد.

از سکانس های پر ارجاع در فیلم جا هایی است که امپراطور خواستار خارج شدن از قصر را دارد که اولین آن پس از مرگ مادرش است  که پس از رد شدن درخواستش خشمگین شده  موشی که به نوعی دوست او محسوب می شود و مورد علاقه اش است را به در می کوبد و پس از آن تلاش برای خودکشی می کند در نبود آزادی واقعی به جنونی آنی می رسد. و دیگری وقتی از قصرش در منچوری می خواهد خارج بشود است همیشه در حصار.

وقتی امپراطور از قصر خارج می شود به دنیای غرب رجعت می کند و دچار نوعی غرب زدگی می شود به طوری که نام خودش را به هنری پوئی و همسرش را به ون یونگ الیزابت تغییر می دهد و در جایی آهنگ جاز می خواند و به سبک آمریکایی ها با ملکه می رقصد انگار دچار دگردیسی شده از اینجاست که ژاپنی ها وارد می شوند  مردی با یک دست ( نوع به خصوص پردازش کاراکتر توسط برتولوچی) که بعدا وزیر اجباری او در منچو هوکو می شود و زنی جاسوس به اسم اسیترن جوئل که در سودای خلبانی است. اولین صدمه ی این غرب زدگی جدایی همسر دوم امپراطور به دلیل کم مهری است  زنگ خطر زده می شود پس از آن ژاپنی ها منچوری را گرفته و به منچو هوکو تبدیل می کنند و دوباره پوئی امپراطور می شود  ( انسان با تمام خصوصیاتش در کارها ی برتولوچی به نمایش گذاشته می شود همچون حرص – طمع – شهوت و ... و تشنه ی قدرت بودن پوئی هم در همین راستاست) هر چند ملکه که نمادی از سرزمین است ( زن در ادبیات نمایشی نماد ی از سرزمین است) به شدت واکنش نشان می دهد و همه را دسیسه ی ژاپنی ها می داند و نمی خواهد به چین پشت کند و بین آنها  به عنوان پل های ارتباطی بین گذشته و آینده جدائی می افتد و این شکاف موجب میشود که امپراطور بر خلاف برنامه ها و خواسته هایش  به دلیل خیانت همسرش و فرزند حرامزاده ای که مرده به دنیا آمد و از دیگر صدمات و هدایای غرب بود مجبور به تسلیم در برابر خواسته های آنها می شود.

مباحث زیادی در باب تحلیل مفهومی فیلم وجود دارد ولی بهتر است کمی به بعد تکنیکی کار بپردازیم در مورد کلیت کار ما با تمام فراز و فرود های شخصیتی با ریتمی کند مواجهیم که خود این بحث یعنی تمرکز روی شخصیت ها بیشتر از داستان و اینکه با فیلمی تاریخی از دل سینمای هنری با مخاطبی خاص روبروایم و امکانات ساخت فیلم در دهه ی هشتاد از دلایل آن است. کارگردان با تیز هوشی در دکوپاژ ها و قاب بندی ها خیلی خوب خود را بر چنین کار عظیمی مسلط کرده به طوری که بیشتر صحنه ها مثل زندان با تعداد کمی سیاهی لشکر رفع و رجوع شده در حالی که از عظمت کار چیزی کاسته نشده در کنار این تمهیدات بدون شک عملکرد خیره کننده ی استرارو به عنوان فیلمبردار ( که به تازگی در پروژه ی حضرت محمد با مجیدی همکاری داشت) قابل ستایش است به دلیل ذیغ وقت فقط به یک مثال اکتفا می کنم و آن هم سکانسی است که در تالار غذاخوری پوئی متوجه خیانت همسرش می شود و مجبور به امضای تعهداتی می گردد که ما شاهد یک حرکت کرین (نسبت به امکانات آن زمان ) بی نقص هستیم.

موسیقی که شامل دو بخش می شود موسیقی حاضر در صحنه مثل نوازندگان درون قصر و در صحنه ی تظاهرات و موسیقی متن که شامل ساز های سنتی چینی مثل چنگ  هست که درون شهر ممنوعه هستند ولی از زمان خروج از قصر شاهد موسیقی مدرن تری هستیم پس موسیقی با فضا ها کاملا در ارتباط است و در زمان مناسبش حضور و خروج می یابد به نحوی که در فیلم غرق میشود و این یعنی استفاده ی درست از ابزار.

یکی از نکات جالب این فیلم تاثیر گذاری آن بر سینمای چین است به طوری که چینی ها در خود این قابلیت را دیدند که می توانند خودشان فرهنگشان را در پروژه های بزرگ بین المللی به جهان عرضه کنند دلیل واضح بر این ادعا حضور چند هفته ای دو کارگردان مشهور چینی یعنی ژانگ ییو و چن کایگه به عنوان دستیار افتخاری در کنار برتولوچی بود که از نزدیک شاهد فرآیند تولید قرار گرفتند و بعد ها این دو خودشان آثار درخور توجهی به خصوص با تم تاریخی چین به سینمای جهان عرضه کردند و الان هر دو از کارگردانان به نام آسیای شرقی اند.

و اما بالاخره در مورد طراحی صحنه:

فردیناندو اسکارفیوتی فقید یکی از معروفترین طراحان تولید فیلم است که در کنار برتولوچی در فیلم هایی مانند: آخرین تانگو در پاریس – آسمان سرپناه و پیرو به همکاری  پرداخته که برای تلاش هایش در "آخرین امپراطور" موفق به کسب جایزه ی اسکار گردید.

در مورد مراحل ساخت "آخرین امپراطور" در مصاحبه ای گفته بود:

 "آخرین امپراطور" موقعیتی کاملا متفاوت داشت بسیار دیر وارد فرآیند تولید شدم برای طراحی دو یا سه صحنه ی اول قبل از شروع فیلمبرداری وقت کافی نداشتم پس در طول فیلمبرداری طراحی می کردم که اصلا کار ساده ای نیست فکر می کنم در کل سه ماه برای آماده کردن وقت داشتم برای فیلمی مثل این با یک طول زمانی بلند سه ماه هیچ است.

من به تحقیق زیادی نیاز داشتم هر فیلمی دنیای کاملا جدیدی دارد باید آن دنیا را کشف کنید و سبک خودتان را به آن بدهید.

درباره ی چین اطلاع خیلی کمی داشتم و این اطلاعات خیلی کم به دلیل موقعیت سیاسی این کشور است تعداد کتاب های هنری در چین معدود است پس بیشتر تحقیقات در ایتالیا و لندن انجام شد.

وقتی برای بررسی محل به چین رفتیم با بعضی از خانواده ی سلطنتی ملاقات کردیم . دو امپراطور بودند که کتاب ها آلبوم عکس های خانوادگی داشتند که برای ما خیلی ارزشمند بود آنها  تصاویری از خانه هایی داشتند که اصلا وجود نداشت حتی یافتن ساختمان های دههی 1920 بسیار دشوار است آنها زیر بتون دفن شده اند.

تکه هایی اندک از مصاحبه ی اسکارفیوتی را آوردم که در مورد دشواری و مراحل کار او در این فیلم آشنا شوید. تمام صحنه های داخلی قصر ساخته شده است و مسئولین چینی اجازه ی فیلمبرداری داخلی به جز یک صحنه (تاجگذاری امپراطور کوچک) را ندادند و بقیه هنر اسکارفیوتی است که دارای دو بعد است یکی هماهنگی با تاریخ و دیگری هماهنگی با حس صحنه و شخصیت ها. درون قصر رنگ طلایی خاص به عنوان نماد سلطنت در لوازم و البسه ی مختلف حضور دارد همچین وجود رنگ قرمز برای تشدد حس در قفس بودن وتاثیرات عصبی حائز اهمیت است که استفاده ی درست و به جای آنها در دکور و لوازم صحنه باعث یک تداوم حسی در طراحی صحنه شده که دستاوردی شگرف برای زمان خودش می باشد همچنین در مقابل صحنه های زندان که دقیقا رنگ خاکستری ( در دیوار ها به خصوص) و سبز لجنی ( در لباس ها) را داریم پس می توانیم نتیجه بگیریم رنگ مهمترین عامل در طراحی صحنه و لباس این کار است و ما با طیف گسترده ای از رنگ ها و لباس ها در مقاطع مختلف فیلم همگام با تطابق تاریخی هستیم.

از دیگر ویژگی های بارز کار او تلاش در جزئیات است که از آنها به راحتی نگذشته است توجه کنید به سکانسی که پوئی کودک به نزد ملکه ی پیر برده می شود استفاد ها از مجسمه های مختلف ظروف بخور خاص و تخت روان ملکه

یا در جا های مختلف فیلم ما شاهد ابزاری ریز و شاید کم اهمیت اما کاملا درخور بعد زمانی و مکانی فیلم هستیم او حتی جا کلاهی مخصوص امپراطور را هم آورده و این نشان دهنده یک گروه تحقیقاتی قوی در پشت این کار است.            ولی نکته ی دیگری که قابل اهمیت است باز هم حضور قوی و موثر کارگردان به خصوص در دکوپاژ و قاب بندی هاست که زحمات یک گروه را بی نقص نشان می دهد برتولوچی کمتر از نماهای لانگ و اکسترا لانگ استفاده کرده بالعکس نماهای بسته که به خاطر نزدیکی به شخصیت ها بوده.

در اینجا می توانم در مجموع بگویم مهمترین اصل موفقیت سینمای غرب به خصوص در بحث بیگ پروداکشن هایش وجود امکانات و سرمایه و ایده های خوب و عوامل کارکشته نیست بلکه همکاری عجیب همانند چرخ دنده های ساعت سوئیسی است که نتیجه ی آن همیشه ما را به تعجب وا می اندازد این ارتباط عجیب و کار گروهی درست به معنای واقعی کلمه است که منجر بزرگ نشان دادن این آثار میشود از سیناپس اولیه ی کار گرفته تا پروسه ی تبلیغات و فروش فیلم این قسمت را اضافه کردم که بگویم با تمام تعریفاتم از اسکارفیوتی و گروهش باید رک بگویم که شاهکار او در کار تیمی درست است و گرنه با کار آنچنان پیچیده ای هم روبرو نیستیم. به امید روزی که فرزندان سرزمینم به فناوری کار گروهی دست پیدا کنند و این باید از همین حالا در فرهنگ پایه ی ما قرار گیرد به امید آن روز....

 


Reza Asgari

 

 

 




طبقه بندی: نقد فیلم، 
[ پنجشنبه 17 اردیبهشت 1394 ] [ 07:47 ب.ظ ] [ Ario360 ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


آخرین مطالب
لیست آخرین مطالب
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

  • paper | ریه | وبلاگ شخصی